2017 November 22 - چهار شنبه 01 آذر 1396

پیرزن
کد خبر: ٥٤٤ تاریخ انتشار: ٠٣ مهر ١٣٩١ - ٢٢:٠٠ تعداد بازدید: 2712
خاطرات بهشت » اربعین » مطلب ویژه
عطربهشت
پیرزن

(خاطرات همسفرها- نه)

سرم را انداخته بودم پایین و به سمت ضریح می رفتم که صدایش به گوشم خورد: «پسرم!»
سرم را که چرخاندم پیرزن آرام آرام آمد طرفم، عکس توی دستش را گرفت سمت من: «میشه اینو ببری به ضریح تبرک کنی؟»
به عکس پسرش که نگاه کردم بغض دوید توی چشم هایش، سرش را چرخاند رو به ضریح و گفت: «توی خون خودش دست و پا زد تا جون داد... مثل امام حسین(ع).»
منبع خاطره محفوظ است.




Share
1 | لیلا | | ١٦:٢٠ - ٠٤ مهر ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
خدایا کمک کن شرمنده ی شهدا نباشیم!
2 | s.a | | ٢٢:٢٦ - ٠٨ مهر ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
همه دارو ندارم حسینه ...بچه ها واقعا التماس دعا دارم....
3 | زینب | | ٢٢:١٤ - ١٥ مهر ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
واااااااااااای
هیچ وقت دلم به اندازه امشب کربلا نمی خواست....
ح س ی ن
4 | عکس سفر fazebookahlebeyt.blogfa | | ١٦:١٠ - ٠٤ اسفند ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
دوستان دعا کنین تا ما از این غفلط بیایم بیرون
که داریم کم کاری و به اطرافمون غافل میشیم.
   
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | گالری تصاویر | لیست نظرات | درباره ما | RSS | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه