2017 September 21 - پنج شنبه 30 شهرويور 1396

خاطرات همسفرها (چهار)
کد خبر: ٣٠٨ تاریخ انتشار: ٢٦ مرداد ١٣٩١ - ١٥:٢٥ تعداد بازدید: 2813
خاطرات بهشت » اربعین » مطلب ویژه
عطر بهشت
خاطرات همسفرها (چهار)

می گفت توی این سفر کارهایی کردیم که هیچ وقت به ذهنمان هم خطور نمی کرد؛ مثلا همان روز که تازه رسیده بودیم کربلا، انقدر خسته بودیم که حال درآوردن چادرهایمان را هم نداشتیم.
تازه سرمان را گذاشته بودیم زمین که یک صدایی از چند متر آن طرف تر بلند شد: بچه ها، موش، موووش!
من را می گویی؟ تا چشمم به موش افتاد، دهنم را باز کردم که یک جیغ جانانه بکشم که یکهو یکی گفت: اَ اَ اَه! بابا خسته ایم، حالا بخوابید بعدا یک کاریش می کنیم دیگه!!
چند ثانیه ای از حرفش نگذشته بود که بچه ها یکی یکی سرشان را گذاشتند روی زمین و از خستگی تخت خوابیدند. همان جا؛ کنار موش ها!
منیع خاطره محفوظ است.
آپلود عکس
حسینیه عترة الطاهرة (محل اقامت خواهران در کربلا)
آپلود عکس
حسینیه عترة الطاهرة(محل اقامت خواهران در کربلا)
آپلود




Share
1 | فهیمه | | ٢٢:١٨ - ٢٦ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
خیلی خوشم اومد ازین خاطره. چسبید!!!

یادش بخیر شب اول تو حسینیه نجف هم وقتی سوسک از روی دستم رد شد و من و 3تا دوستام آواره شدیم، دوستان کناریمون بعد از کشف سوسک مذکور و فرستادنش به دیار باقی، حتی سعی نکردن جسدشو از محل دور کنن، بلکه با طیب خاطر سرجاشون خوابیدن
اون موقع من نمیدونستم که تا آخر این سفر خودم هم به جایی میرسم که بین مارمولک و ملخ(تو موکبها) و همینطور گربه(تو کاظمین)، به راحتی خواهم خوابید!!!
2 | من... | | ٢٢:٤٨ - ٢٦ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
راستش وقتی رسیدم خونه صورتم اسکلت شده بود، دست هام سوخته بود، پاهام تاول داشت، بدنم هنوز عرق سوز بود.
اما حالا وقتی کسی میگه وای چرا آفتاب سوختگی دستت خوب نمی شه توی دلم قند آب می کنند و دلم می خواست جای تاول های پام تا ابد بمونن.
دلم توی حسینیه مونه.
3 | من... | | ٢٢:٤٩ - ٢٦ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
راستش وقتی رسیدم خونه صورتم اسکلت شده بود، دست هام سوخته بود، پاهام تاول داشت، بدنم هنوز عرق سوز بود.
اما حالا وقتی کسی میگه وای چرا آفتاب سوختگی دستت خوب نمی شه توی دلم قند آب می کنند و دلم می خواست جای تاول های پام تا ابد بمونن.
دلم توی حسینیه مونه.
4 | غریق | | ٠٠:٥٤ - ٢٧ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
سلام
خودم به شکل مطلب آماده درآوردمش.اگه مورد پسند بود بذاریدش:
یه نگاه به تابلو انداخت:کربلا ۸۵کیلومتر

۲روز دیگه ساعت ۱۲ تو بین الحرمین با دوستش قرار داشت.وقتی رسید خیلی خسته بود.۱ساعت به قرارمونده بود که رفت ۱ کتونی نو خرید و پاش کرد.

ساعت۱۲:سلام.چه عجب!!همیشه دمپایی پات بود،اندفعه کتونی..چه خبر شده!!؟؟

خبری نیست جز تاول و ورم پا.راستی به کاروان بابات اینا بگو دارن میان اول جاده زیر تابلوی(کربلا ۸۵کیلومتر)یه جفت دمپاییه.با خودشون بیارن
5 | غریق | | ٠١:٠٣ - ٢٧ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
اینم خودم ردیفش کردم....
اگه مورد پسند بود بذاریدش:
به در رسید و بلند سلام داد و رفت روبروی ضریح...شانه هایش عجیب تکان میخوردن...جلوتر رفتم ، دیدم از خنده داره میترکه!گفت دارم برا ارباب ۱ جوک جدید تعریف میکنم
6 | فرزان | | ١٨:٠٦ - ٢٨ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
واااااااااااااااای یادش بخیر..
یادمه گفتم حالا یه موشه دیگه!!بیخیالش .بخابید،باید توو این سفر فقط شکر کرد!سلب توفیق نشه یهو! حالا زود یه استغفار بکن!دایناسور که نیست!
من که حتی از مورچه هم میترسیدم;)
ببین ب کجا رسیده بودیم...
..............
دلم تنگ همه تونه...
ایشالا اربعین دوباره....
برای هم دعا کنیم..
یا حسین...
7 | علی پالیز | | ١٦:٢٥ - ٣٠ مرداد ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
سلام عزیزان,
پس فردا یعنی 4شنبه قراره یکی از همسفراتون عمل بشه,دعاکنیدبراش
8 | صغری | | ١٩:١٠ - ٠٣ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
تورو خدا بازم بهمون پیامک بدید ولمون نکنید بذار حس کنیم هنوز حسینی هستیم.ممنون
9 | آقامحمدی | | ١٢:٢٣ - ٠٤ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
یادش بخیر چقدر سرمون کلاه میرفت نیمه شعبان تو حرم امام حسین با بچه ها دنبال جایی بودیم واسه اینکه اعمالشوبجا بیاریم بهمون جا نمیدادن که بشینیم حدود یک ساعتی سرپا بودیم که تونستیم جا یی برای نشستن گیر بیاریم ونوبت به نوبت نمازامونو میخوندیم وقتی نمازم تموم شد خانمی با زبان عربی یهم فهموند که میخواد نماز بخونه منم که از همه جا بی خبر بلندشدم تا نمازشو بخونه بلند شدن همانا بی جا ماندنم همانا....
10 | تصویربردار گروه | | ١٠:٥٢ - ١٢ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ

نمی دونم چرا خانم ها از بین این همه خاطره خوب و قشنگ چرا فقط خاطره موش و سوسک یادشون مونده
11 | jd | | ١١:٢٩ - ١٢ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
دوستانی که عضو فیسبوک هستند پیج تعطش راه اندازی شده لطف کنن و اون رو لایک کنن
12 | زینب | | ١١:٣٣ - ١٤ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
یادش بخیر...
ما حرم بودیم... وقتی برگشتیم گفتن اونجا موش بوده!
13 | زینب | | ١١:٣٤ - ١٤ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
واااای راست میگه... باز هم اسمس بزنید...
خودتون شاید ندونید چقدر اسمس هاتون آرامش بخش بود...
14 | آ قامحمدی | | ١٣:٣١ - ١٧ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
چرا دیگه خاطره بچه ها تو سایت نیست فقط 5خاطره از کل سفر بود؟
15 | لیلا | | ٢٢:٤٠ - ١٨ شهریور ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
وای حسینیه ! خیلی دلم می خواد یه شب دیگه دست جمعی تو اون حسینیه باشیم
16 | همسفر | | ٢٣:١٩ - ٢٦ مهر ١٣٩١ |
0
 
0
پاسخ
سلام تربیت بدنی جونم ؛)
ما رو که یادت نرفته
تو گروه یه نفر بیشتر تو رو به این اسم صدا نمیکرد
دلم برات یه ذره شده
از دوست سبزمون خبر نداری؟
یادش به خیر
یادته ما شبا روی فرشی میخوابیدیم که خیسه خیس بود؟مجبور شدیم زیرمون سفره بندازیم...
حیف چه زود گذشت
ولی جد و آبادمونو آوردن جلوی چشمامون :)
17 | همسفر | | ٢٣:٢٨ - ٢٦ مهر ١٣٩١ |
1
 
0
پاسخ
آقای تصویر بردار حسودیت میشه از موش و سوسک و...نمیترسی؟!
اگه نمیترسیدیم،این سایتو چطوری میخواستن پر کنن؟!
از سوسک بترسیم بهتره تا عربا بگیرن و ببرنمون و ملت رو نگران خودمون بکنیم!
18 | فاطمه | | ١٩:٠٧ - ٣٠ فروردين ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ

حالا یه عکس با سوسک و موشهای اونجا مینداختید یادگاری
19 | طرفدار علمدار | | ١٩:٠٥ - ٢٢ بهمن ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
اینجا انگار هنوز پاسخگو نبودیا!
   
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | گالری تصاویر | لیست نظرات | درباره ما | RSS | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه