2017 September 21 - پنج شنبه 30 شهرويور 1396

لطفا با چشم های بسته بخوانید! راستی... اگر دلت را نیاورده ای، بیارش!
کد خبر: ٢٩٢ تاریخ انتشار: ١٦ مرداد ١٣٩١ - ١٦:٥٩ تعداد بازدید: 4424
خاطرات بهشت » اربعین » مطلب ویژه
سرویس «خاطرات بهشت» افتتاح شد، بفرمایید!
لطفا با چشم های بسته بخوانید! راستی... اگر دلت را نیاورده ای، بیارش!

من همیشه بد زخم بوده ام. همیشه هم سرخوب شدن زخم هایی که تنم بر می داشته دردسر کشیده ام اما حالا...

قرار است یک متن رسمی بنویسم ، یک چیزی مثل فراخوان. اما مگر این پوست آویزان از کف پایم می گذارد؟
من همیشه بد زخم بوده ام. همیشه هم سرخوب شدن زخم هایی که تنم بر می داشته دردسر کشیده ام اما حالا... دلم دنبال آن جای زخم کوچک و تاول های کف پایم بود. حالا که پوست تاول کف پایم بلند شده می خواهم بهانه اش کنم و یاد آن روزی بیافتم که لنگ لنگان وارد حریمی شدم که نمی دانستم قرار است دلم را توی هوایش جا بگذارم. پایم را که از باب الکرامه گذاشتم توی حرم، انگار همه چیز به من خیره شده باشد، چادرم در دست عرق کرده ام مانده بود و من می خواستم آبله های پایم را صاحب آن حریم نبیند، مدام توی سرم صدای آن بانویی بود که میان هق هق هایش بگوید: «با پاهای پرآبله پابه پای سر تو... به امید زیارتت اومده دختر تو...»

امام من! یادتان هست؟ دستم را گذاشتم روی سینه ام و با آن چشم های خواب سوز و پاهایی که خار کفشان نرفته بود، سلامتان کردم. جواب هم دادید حتی روی سرم دست هم کشیدید. پایم را که آرام گذاشتم روی خنکی سنگ های سفید حرم نگاهم کردید، حتی آن وقت که همان زخم کوچک پایم زیر پای زائرهایتان لگد شد، چشم که از من بر نمی داشتید و من مانده بودم هاج و واج!اینجا باید چه کار می کردم؟ یادتان که هست امام من؟

حالا که خیلی وقت است از سفر آمده ام هنوز شب ها خواب پیاده رفتن می بینم و توی روضه های هیات یک چیزهایی از سفر به یادم می آید که می خواهم گریبان چاک کنم....
اینجا روزهای بعد از سفراست مولا. قرار نبود که برای شما بنویسم، آن هم در ملاعام! می خواستم یک چیزهایی از سفر برای زائرهایتان بنویسم، بعد هم آخرش بگویم که داغ زنده ماندن خاطره هایشان را روی دلشان نگذارند و توی جمع کردن خاطره های سفر سهیم شوند. خوب حالاهم با اجازه تان می گویم:

همسفر بهشتی ام؛ سلام
مطمئنا حالا که از سفر بهشتی آمده ایم خیلی از خاطرات سفر را هنوز در سینه دارید. مطمئنا شما هم مثل من هستید، آنقدر حرف برای گفتن دارم که کاغذ کم بیاورم وقتی یاد آن روزی می کنم که چمدان هایمان را به صندوق های اتوبوس ها سپردیم و حضورا عضو کاروانی شدیم که مقصدش بهشت بود. یادتان هست آن وقتی که برای بار اول ایستادیم روبه روی باعظمت ترین ایوان عالم؟ آن وقت را که حتما خاطرتان مانده وقتی از زیر قرآن رد شدیم و راه افتادیم که پیاده به سرخ ترین و حتما سبزترین سرزمین عالم پابگذاریم؟ آن وقتی که چشممان به حریم علمدارشان دوخته شد و بغض مدت ها دوری در نگاهمان شکست را یادتان هست؟

فقط من و شما حرف هم را می فهمیم... این روزها گاهی چشم هایم را می بندم، نفس که می کشم فکر می کنم اینجا کربلاست هنوز، همان گوشه که وقتی می نشینی از نقاب شیشه ای آسمانش گنبدی را می بینی که سال ها دلت به دنبالش مانده است.

این روزها انگار دلم در حریم علمداری مانده است که بارها با آب نوشیدن در صحنش بغضم را بلعیده ام، هنوز صدای یاساقی العطاشایی که کنار ضریحش توی گوشم می پیچید را می شنوم.

همسفرها... گاهی توی خیال چشم های بسته ام چادرم را می بینم که بعد از نماز در صحن سامرا خاکی شده است و داغی نفسم را حس می کنم که به ضریح پارچه ای سامرا می خورد. اینجا همان جایی است که سال ها حسرت نفس کشیدن در هوایش خفه ام کرده بود، اینجا همان خانه ای است که بارها آرزو کرده بودم بنشینم یک گوشه اش، زانوانم را در بغل بگیرم و دردهای آخرالزمان را گریه کنم تا وقتی که دست مادری بر سرم کشیده شود که امانتدار اسرار خداست.

همسفر های بهشتی ام، خیلی خساست نیست اگر نگذاریم بقیه هم در خاطراتمان شریک شوند اما وقتی کسی با خاطره هایمان هوایی کربلا شد می فهمیم که فرصت شریک شدن در لحظه های حسینی دیگران را از دست داده ایم اگر خاطراتمان را توی ذهنمان و دلمان قایم کرده باشیم.

انشاالله از فردا هردو روز یک بار، یک خاطره چند خطی از همسفرهای کاروان را توی سایت می خوانید، قرار است این خاطره ها ماندگارتر شوند و حتی کتاب شوند و سال های سال هرکسی که خواندشان دلش برای حریم مولای ما حسین علیه السلام بتپد. بعد که دلش خوب هوایی شد از خدا زیارت بهشت را طلب کند و خلاصه به همین راحتی تا آخر عمر و حتی بعد از آخر عمر شریک سفر هاو لحظه های کربلایید.

حالا می پرسید چطور خاطراتی را نقل کنیم؟هرچیزی که دلتان خواست! می تواند نمونه همان خاطراتی باشد که توی سایت خواهید خواند. فرقی هم ندارد خاطره تان عرفانی باشد یا طنز یا سیاسی، اقتصادی، فرهنگی وغیراین ها. بی مزه هم باشد یک کاری اش می کنیم!

پس توی نظر های پایین هر مطلب منتظر خاطره هایتان هستیم خصوصا آقایان کاروان که تا به حال یک خاطره هم ازشان به دست ما نرسیده.

راستی همسفرها، دلهایتان حسینی و نفس هایتان کربلایی.





Share
21 | Mother | | ٢١:٢٠ - ٢٩ خرداد ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
Lotfan bar aye man am do a konid ke ghesmatam beshe
22 | جاماندم خیلی وقته | | ١٦:١٧ - ١١ شهریور ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
سلام من نیمه شعبان 91با شما ها همسفر بودم
خیلی غر زدم شاید خیلی ها نفهمیدن اما الان فهمیدم اشتباه بود چون آقام میخواست این طوری بیام
ره کربلا برام بسته شده هر دری که میزنم نمیشه
حلالم کنید مسئولا ,خادما شاید آقاهم ببخشه
دارم میمیرم آخ کربلا ......
23 | عاشق | | ١٥:٣٣ - ٢١ شهریور ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
چی بگم ...
به کی بگم...
آخه وقتی بچه بودم خواستنم
کربلا رو بهم نشون دادن موقعی که نمیفهمیدم یعنی چه کربلا...
حالا تشنه ام ،میخوام اون حال و هوا رو چون خودتون عاشقم کردید یاد اون روز ها که می افتم اشکم میریزه یاد حرم آقا حسین که شب اولی که رسیدیم کربلا همه خسته بودند خوابیدند و من(کودک 10 ساله)با پدرم در آن نیمه شب رفتیم زیارت، اون شب باشکوه...
یاد حرم آقا ابوالفضل...
حالا که اون بچه بزرگ شده گناهاش بیشتر شده و فقط یک چیز داره اونم اینکه عاشق آقاشه دوست داره بره...
واسم دعا کنید آقا بطلبه
24 | جامانده | | ١٤:١٤ - ٠٥ مهر ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
دعا کنید خدا قسمت کنه من و دوستم امسال بریم... التماس دعا...
25 | فاطمه ها | | ١٧:٠٩ - ١١ بهمن ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
سلام من همسفر شما نبودم ولی قسمت یارم شد به زیارت بهشت رفتم سردر گمی بین الحرمین هیچ جای دنیا وجود ندارد به کدام طرف نگاه کنم چگونه به اقایم سلام کنم. ایوان نجف را در کجای دلم جای دهم اصلا دلم لیاقتش را دارد . کاش فاصله ی کربلا تا نجف قدمی بود هر لحظه که تشنه می شد زایر یکسر به حرم نجف می رفت سر رابه ضریح می چسباند تا تشنگیش برطرف می شد .ابروی حسین بر کهکشان می ارزد یک موی حسین بر دو جهان می ارزد گفتم را بگو که بهشت راقیمت چیست گفتا که حسین بیش از ان می ارزد
26 | سلام..چند وقتیه تو خلوتم... | | ٢١:١٥ - ١٠ اسفند ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
راستی یادم رفت بگم ..نذر کردم برا اینکه اقا بطلبه تا خرداد هم روزه زیاد بگیرم و نماز شب بخونم...وبا همههههههه مهربون باشمممم..به امیدطلب اقا جانمممممممم....تورو خدا دعاااااا
27 | سلام..چند وقتیه تو خلوتم... | | ٢١:١٥ - ١٠ اسفند ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
راستی یادم رفت بگم ..نذر کردم برا اینکه اقا بطلبه تا خرداد هم روزه زیاد بگیرم و نماز شب بخونم...وبا همههههههه مهربون باشمممم..به امیدطلب اقا جانمممممممم....تورو خدا دعاااااا
28 | چند وقتیه تو خلوتم فقط حسین | | ٢١:١٥ - ١٠ اسفند ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
چه حالی داره ای خدا سینه زدن تو کربلا..غسل زیارت از فرات..نگاه به گنبد طلا...سلام عاشقایی که نگاه اقارو دارید..این بغض گلو گرفته ام,با تصور خاطرات شما گریبان چاک کرد...هنوز گذرنامم اماده نشده..معلوم نیست..!!!امتحاناتمم 24 شروع میشه..شاید..!!!وقتی فکر میکنم اقام درد دلمو میخونه هیچ نگرانی ذهنمو مشغول نمیکنه..!!اما تمام ترسم از اینه که اقام نطلبه بیام....فقط مخلصانه از شما میخوام برام دعا کنید...شما رو به اقا برام دعا کنید...دعاااااااا
29 | توکل | | ١٠:٥٠ - ٢٠ اسفند ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
دلم شکست و لرزید وقتی مقدمه تونو خوندم دلم هوای کربلا داره هوای تنفس در زیر سایه نگاه و حرم امن آقا
30 | گمنام | | ٠٠:٣٣ - ٢٢ اسفند ١٣٩٢ |
0
 
0
پاسخ
السلام علیک یا ثارالله
 [1] [2]   قبلی
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | گالری تصاویر | لیست نظرات | درباره ما | RSS | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه